تبليغاتX
مثل ما...

مثل ما...

تک ستاره...

دستم را نشانه گرفته ام

سوی تو

تویی که دوری از من

از دست های خالی من

خیلی دور...

تویی که بوی پیراهنت را نمی شناسم

و پر از خیال و رویا

دلم برایت تنگ می شود...

بغضم می گیرد...

و نقاشی ات می کنم،

جایی میان خط های پر از تو

و خط خطی های توی ذهنم...

با تو ام...می شنوی غریبه ی دوست داشتنی من؟

 

پ.ن ندارد!

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 15:52 توسط هیچکس| |

امروز

اینجا

شاید،

کسی صدایم می کند...

من

اما،

چشم هایم را بسته ام

گوش هایم را گرفته ام

و سوت می زنم...

تاریخ، خمیازه اش می گیرد

و تکرار می شود...

و ما آدم ها، هم چنان سوت می زنیم...

و این قصه ادامه دارد...

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 22:49 توسط هیچکس| |

سرمای تن کبود مداد،

توی استخوانم می زند

و حضور سفید دفتر تشنه لبم ...

که روی قلبش حک می کند؛

                                نام تو را

پ.ن: امروز یک روز ساده نیست...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 19:19 توسط هیچکس| |

دلم می خواهد برگردم به جایی که بودم...

خیلی قبل تر ها...

جایی که رنگ بود...مداد شمعی بود...و ما به دور از هوای آن طرف پنجره، روی بوم های کهنه مان  لبخند خدا را نقاشی می کردیم...

پ.ن: اخم هایت را باز کن...می خواهم خنده هایت را نقش بزنم...خنده هایی که بوی سیب می دهند...

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 19:37 توسط هیچکس| |

سر از این همه احساس در نمی آورم...

خطوط این روزها عجیــــــــب، موازی اند...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 18:41 توسط هیچکس| |

هوا سرده، کجان دستات؟

که آغوشم نمی گیرن؟

چرا عکسم تو چشمات نیس؟

مگه چشمات ازم سیرن؟

هزار بار گفتم و انگار

همیشه تو نمیشنیدی

ازت خستم،چرا هیچ وقت

نگاهامو نمی دیدی؟

می دونم من بدم، اما...

چه می فهمی تو دردامو

چه می فهمی دلم تنگه

نمی فهمی غزل هامو

چه خوب یا بد دلم رفته

دل رفته نمیاد باز...

همین بسه برام که تو

واسم باشی پر پرواز...

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 13:1 توسط هیچکس| |

جدا موندم از این دنیا

از این دنیا که دل تنگه

از این جایی که لبخندت

واسه نقاشیام رنگه

چه حسِ بی سرانجامی

واسه اشکاتو می میرم

چه سهم خالی و پوچی

آهای دنیا؛ ازت سیرم...

نشستم با خیال تو

با اون روزا که آبی بود

چرا دنیا؟ چرا عشقا،

همیشه یا جدایی بود؟...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 15:3 توسط هیچکس| |

و چقدر لاغرند بهانه های من...

سهم من از این تاب-ستان بارانی ،یک بغل بی تابی ست...

 

پ.ن: و آسیاب کهنه ی نان همچنان می چرخد...

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 21:34 توسط هیچکس| |

توی هوای این روزها

انگار،

چیزی کم است...

که بوی سیب می دهد...

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 8:2 توسط هیچکس| |

بارون

میزنه روی گونه هام

می باره روی شونه هام

بارون...

وای از این گذر دورون...

بارون

میاره برام یادتو

گرمی خاطراتتو

بارون...

وای از این گذر دورون...

صد تا بهار گذشت

هی روزگار گذشت

شبای تار گذشت

صبح غمبار گذشت

اما این قلب من،

لحظه ای از تو، یار...نگذشت...

برف سفید دیدیم

ماه و خورشید دیدیم

لرزش بید دیدیم

موی سپید دیدیم

اما از میوه ی باغچه ی عاشقی...نچیدیم...

 

پ.ن: http://www.backupflow.com/g.htm?id=43902

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 14:33 توسط هیچکس| |

Design By : nightSelect.com